شنبه 2 اردیبهشت 1391 12:49 ق.ظ نظرات ()

می گویند:

مشغول شمردن پولها بودند که ناگهان دست نگه داشت و اخم کرد. اشاره کرد به کیسه سکه ها و پرسید: این کیسه سکه هاش چند تا بودن؟

یکی از یارانش جواب داد: چطور مگه؟

-هر چقدر که توش پول بود بریزید و بیارید پیش من. به بقیه بگو سوار اسبهاشون بشن که راه می افتیم.

-ولی واسه چی؟

-حرف نباشه. همین که گفتم . بعدا بهتون می گم. سریع سوار بشید.

به همراه افرادش به نزدیک قافله ای بازگشت که چند ساعت پیش آن را تاراج کرده بود. فریاد برآورد: این کیسه زر که درون آن دعایی چنین و چنان است از آن کیست؟

پیرمردی ترسان جلو آمد. صدا زد: بیا پدر جان نترس! بیا و پولت را بگیر.

یارانش غمگین  بودند و البته عصبانی. یکی که سابقه دوستی اش بیشتر بود و نزدیک تر از بقیه پرسید: اخه مرد حسابی این چه کاری بود. این همه اسب تاختیم که برگردیم پول این پیرمرد رو بهش برگردونیم. تو دیگه چه جور راهزنی هستی؟

پاسخ داد: من راهزن مال مردم هستم نه دین مردم. این مرد با اعتقاد به خدا دعایی در کیسه زرش نهاده بود تا از اموالش محافظت کنم. اگر کیسه اش را به زور می گرفتم اعتقادش به دعا و خدا از بین می رفت. کیسه اش را پس دادم که در اعتقادش خللی وارد نشود.

پی نوشت: خوش به حال مردمی که چنین خدمت گذارانی دارند. به قول حافظ

مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل

وز پی آن آشـنا از همه دیــــــوانه شــد


در صورت استفاده در سایر وبلاگها و سایتها لینک مطلب در Wars and history و نام نویسنده و یا مترجم را ذکر کنید.




مسابقه و رقابت 2 سرباز آمریکایی و کانادایی


تزار یا رئیس جمهور