منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • چهارشنبه 20 فروردین 1399 06:35 ق.ظ نظرات ()
    به سلامتی مدتی است که ملت از جان گذشته در حال بازگشت به کسب و کار اداره هستند و دولت هم اصولا چون هیچ بسته ی حمایتی مالی برای مردم تهیه نکرد و اگر هم تهیه کرد چیزی به مردم نرسید آشکار است که در دو سه هفته ی بعدی تعداد بیشتری از مردم کرکره ها را بالاخواهند داد و با توجه به اینکه کرونا ویروس اصولا هیچی سرش نمی شود بعید نیست که برسیم به جایی که نام ایران را عوض کنیم و بگذاریم کشور آخرین ها... فلذا اگر آب دست تان است بگذارید زمین و بروید و این رمان را بخرید و هر چه زودتر بخوانید.
    آخرین ویرایش: شنبه 16 فروردین 1399 11:39 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 5 خرداد 1398 09:30 ق.ظ نظرات ()

    من نمیدانم که قبلا درباره آیین سامورایی صحبت کده ام اینجا یا خیر اما الان که با این فرمان در حال شاخ به شاخ شدن با ترامپ هستیم بدنیست که نگاهی به آیین سامورایی گری بیندازیم

    کتابی که درباره اش صحبت می کنم نامش هست : رسم و راه سامورایی(آیین نامه سلحشوران ژاپنی) که کلا به هاگاکوره معروف است. این کتاب در قرن 18 توسط یک سامورایی به نام یاماموتو چونه تومو نوشته شده و تبدیل به کتاب مقدس سامورایی ها شده است.  

    هاگاکوره روش های تکنیکی مبارزه و شمشیر زنی را بررسی نمی کند بلکه به آداب و رسوم، قواعد و هنجارهایی که یک سامورایی باید رعایت کند می پردازد.هاگاکوره کتابی است نسبتا کوتاه که هموزن خود طلا می ارزد. به ویژه آنکه ترجمه فوق العاده زیبای دکتر هاشم رجب زاده شیرینی خاصی به کتاب بخشیده است. نکته مهم این است که دکتر یک مقدمه بلند و اساسی هم درباره سامورایی ها و خود کتاب نوشته اند که به اندازه خود کتاب ارزش مند و آموزنده است.
    نسخه ای که من دارم چاپ اول 1371 و متعلق به انتشارات آستان قدس رضوی است.  متن کتاب را (بدون مقدمه) با فرمت ورد می توانید از
    اینجا دانلود کنید. قسمتهایی از کتاب را هم در زیر آورده ام. 

    (در سال 1999 جیم جارموش بر اساس آموزه های این کتاب فیلمی با نام روح سگ ساخته است. )

     نشان از مردان راستین کمتر یابم

    از آشنایی پرسیدم که حکیم کی یوآن وقتی گفت:« در علم پزشکی، ما زن و مرد را در طبیعت جدا می دانیم؛ یکی را مثبت و دیگری را منفی می شناسیم؛ و بر این پایه –راه درمان این دو جنس تفاوت دارد. تپش قلب مرد هم با زن فرق دارد. اما، در پنجاه سال گذشته نبض مردان رفته رفته مانند زنها شده است. با دریافتن این دگرگونی و پدیده ی درونی، بجا دیدم که –برای نمونه- چشم درد مردان را با همان شیوه که درباره ی زنان چاره ساز است درمان کنم. چون روش درمان مردانه را در بیماران مرد این زمانه چار ساز ندیدم، دریافتم که درین روزگار وارونه ساز مردان هم جوهر مردی را از دست داده اند. این واقعیت بی چون و چرایی است که آن را خود به تجربه دریافته و بر همه فاش ساخته ام.» چون، با در یادداشتن این سخن، مردان امروز را در گرداگردم می نگرم، آشکارا می بینم که نبض آنان چونان زنان می زند، و کسانی از آن میان که به راستی مرد باشند، کمند. با این زمینه، این روزها بسیار آسان می توان با کمتر کوششی بر همگنان سر و سرور شد و به پایه و جایگاه رسید.

    نشانه دیگراز میان رفتن مردی و مردانگی در زمانه ی ما این است که بسیار اندکند کسانی که بزهکاری دست بسته را به دست خود گردن زده باشند، یا اگر کسی در هنگام خودکشی سنتی(هاراگیری) ازیشان بخواهد که تیغ خلاص را فرودآورند مردان این روزگار بهتر آن می بینند که به بهانه ای از این کار بگریزند. تا چهل-پنجاه سال پیش، اثر زخم بر تن و روی داشتن مهر و نشان مردانگی بود وران صاف و بی زخم نمودار زبونی مردان؛ تن بی زخم چنان شرم آور می نمود که مرد سلحشور پروای نشان دادن آن رابه مردم نداشت و بسا بهتر می دید که خود را زخم بزند تا از این ننگ برهد. از مردان چشم آن داشتند که نترس وتوفنده و پرجوش باشد. اما امروز بی باکی را نابخردی می دانند،زبان آوران –سخن را در خدمت گریز از مسئولیت و تن آسایی می نهند. از جوانان می خواهم که در این نکته بیندیشند و به هوش آیند.

     

    دولتمردان نوآیین 

    شاید که بیندیشیم که حکومت درست بر کشور و برجهان، کاری است بس دشوار که بسیاری از مردم با آن برنیایند. اما اگر به حقیقت بنگری، بلندپایگانی که در حساسترین مقامها و مراجع قدرت در دستگاه دولتند، و مشاوران و دولتمردان امارت ما به چیزهایی می پردازند که فن و هنر و دانایی ورای آنچه که من در این کلبه حصیریم با شما گفته ام، در کارندارد. براستی که بر پایه ی اصولی که گفتم می توان کشوری را به شایستگی اداره کرد.
    گذشته از هر چیز دیگر، رسم و راهی در کار این دولتمردان است که مرا بیش و کم، ناراحت می دارد، چرا که اینان بی اعتنا به سنتهای این سرزمین و درمانده از شناختن درست از نادرست، همان هوش و مایه و توان مادرزادی را سرمایه ساخته اند.
    دیوانسالاران بیش از اندازه به خود مطمئن و خویشتن بین شده اند، زیرا که مردم، از روی بیم، با آنان چاپلوسی می کنند. در پایشان می افتند و می گویند:بله، سرور من! نه سرور من! البته سرور من! شما درست می فرمایید

    آخرین ویرایش: یکشنبه 12 خرداد 1398 07:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 22 مرداد 1395 08:35 ق.ظ نظرات ()
    ایرانی ها تصورات عجیبی درباره ی خود دارند. جالبترین شان البته همین است که خود را باهوش ترین مردم کره ی زمین می دانند. و باز البته هیچ آماری هم در اینباره به دست نمی دهند. اگر هم از کسی بپرسی که چرا ایرانی ها باهوش ترین مردم هستند می گویند که چون در ژاپن اراذل و اوباش ایرانی با سکه های 2 ریالی ایرانی (که اندازه ی 200 ینی ژاپنی ها بود) می رفتند و در تلفنهای عمومی به این طرف آن طرف زنگ می زدند. یعنی حماقت و قانون شکنی عده ای از ایرانی ها می شود شاخص اندازه گیری هوش بقیه ی آنها.
    از این دست تصورات عجیب و غریب کم نیستند. اما بسیاری از مردم دنیا ،به ویژه جهانگردانی که از ایران دیدن کرده اند، و مستقیما با ایران و ایرانی جماعت سر و کار داشته اند چنین تصوری درباره ی ما نداشته اند(مثلا سفیر عثمانی که به دربار شاه سلطان حسین صفوی اعزام شده بود و به گواهی ناسخ التواریخ مورد تجاوز تنی چند از امرای ارتش آن زمان قرار گرفت). در این میان در دوران سلطنت فتحعلی شاه قاجار جیمز موریه نامی به عنوان مأمور سیاسی انگلستان وارد ایران می شود. او به جای اینکه طبق معمول خاطرات و سفرنامه بنویسد حاصل مشاهدات خود درباره ی ایران و ایرانی را به صورت رمانی نسبتا طولانی می نویسد. حاجی بابای اصفهانی نام رمان جیمز موریه است و داستان دلاکی اصفهانی را روایت می کند که پس از کش و قوس فراوان در دربار ایران به منصب سفارت می رسد. حاجی بابای اصفهانی شرحی است از خصوصیات ایرانی ها از قبیل رشوه گیری، دروغ گویی، پشت هم اندازی، دغلکاری، زیرآب زنی، چاپلوسی و... که در میان قسمت عمده ای از طبقات متوسط و بالای ایران در آن زمان رواج داشته است و البته جهل و نادانی و حماقت که در طبقات فرودست رایج بوده است.
    این کتاب در همان دوران قاجار به فارسی ترجمه شد و اکنون هم ترجمه ی آن در دسترس است اما از آنجایی که ترجمه با اصل کتاب اندکی تفاوت دارد یکی از عزیزان خواننده لینک کتاب حاجی بابا به زبان اصلی را برای ما فرستاده اند.
    شما را به خواندن آن دعوت می کنیم.
    رضا کیانی
    آخرین ویرایش: شنبه 23 مرداد 1395 08:30 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 25 آبان 1394 09:14 ق.ظ نظرات ()
    مهم نیست که شما چند سال دارید و یا رشته ی تحصیلی شما چیست و یا چه کاره اید!!! مهم نیست که درباره ی مسائل امنیتی چند تا کتاب و جزوه را جویده اید! مهم این است که ژن/پاسپورت ایرانی داشته باشید تا بتوانید درباره ی مشکلات بوجود آمده در فرانسه اظهار نظر کنید. اصولا "اظهار نظر کارشناسانه" توی خون ما مردم هست. من هم بنا بر عرق ایرانی که دارم تصمیم داشتم درباره ی حملات تروریستی پاریس قلم فرسایی کنم که به کتاب زیر رسیدم.
    کتاب جزیره ی پنگوئن ها نوشته ی نویسنده ی شهیر فرانسه آناتول فرانس و برنده ی جایزه ادبیات نوبل است. فرانس با طنزی بی نظیر دوره ای کوتاه از تاریخ جهان را به صورت خلاصه فراهم کرده است اما این دوره ی تاریخ را به گونه ای نوشته که خواننده گمان می کند در حال مطالعه ی تاریخ فرانسه است. به هرحال با پس و پیش کردن چند بخش می توان این کتاب را به تاریخ هر کشور دیگری تعمیم داد. فصل آخر این کتاب پیشگویی است درباره ی سرنوشت بشریت که شباهت زیادی با داستان حملات تروریستی پاریس دارد. پس به جای اینکه به اظهار نظر های کارشناسی من توجه کنید ترجیح می دهم مطالعه ی فصل آخر این کتاب باارزش را به شما عزیزان پیشنهاد کنم.
    *عنوان این پست از نام یک فیلم با موضوع تروریستی گرفته شده است که در آن یک گروه تروریستی مسلمان در پاریس دست به یک عملیات انتحاری می زنند.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 25 آبان 1394 12:40 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 9 آبان 1394 09:03 ب.ظ نظرات ()
    راستش من بعید می دانم که از خوانندگان اینجا کسی  جزری را بشناسد، به این دلیل ساده که خود من هم تا دیشب او را نمی شناختم. پس از غور فراوان در زمینه ی رباتیک و تاریخ آن، بالاخره به این قصه پی بردم که بدیع الزمان جزری در حقیقت پدر علم رباتیک به شمار می رود. اینکه ایشان چه کرده و چه ساخته را می توانید در لینک بالا بیابید. نکته ی جالب این است که هنگامی که به دنبال کتاب ایشان ،به نام حیل، می گشتم به آدرس زیر برخورد کردم:
    http://schoolmaster6.blogfa.com/post/393
    من نمی دانم این عزیز مطالب وبلاگش را از متن ترجمه شده ی کتاب مستقیما برداشته یا خودش کتاب را خلاصه کرده اما هر چه هست جالب بود که فهمیدم این آقای جزری علاوه بر رباتیک تخصص ویژه ای در زمینه ی شربت داشته است. از همه جالب تر اختراع نهم بوده که توسط جام وصراحی برای مردم شربت می ریخته است. احتمالا این رباتهای شربتی را در مراسمی مانند عاشورا در خیابان کار می گذاشته اند که به عزاداران شربت و چای و شیر کاکائو بدهند.
    یاد فیلم گنجهای سیرامادره افتادم که تلویزیون خودمان پخش کرد. هنرپیشه ی نقش اول ،هامفری بوگارت، در وضعیتی خراب و کثیف و ژولیده در بار بود که پسری گدا وارد شد و پیله کرد به بوگارت. بوگارت هم که در حال خودش نبود، حتما شربت زیاد خورده بود و کله اش گرم شده بود، با عصبانیت به پسرک گفت: برو وگرنه این آب رو می ریزم توی صورتت!چه کنیم دیگر؟!!! مملکت اخلاقی که می گویند همین است.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 10 آبان 1394 09:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 9 مرداد 1394 09:01 ق.ظ نظرات ()

    درباره " کتاب وضعیت آخر" زیادمی توان نوشت. آنچه الان به آن پرداخته ام نه اصول روانشناسی مطرح شده در متن کتاب است بلکه قسمتی از حاشیه کتاب است درباره رفتار انسانی هنگامی که مسئولیت اعمالش را برعهده دیگران می گذارد. قضاوت درباره آن را به خودتان واگذار می کنم:


    یکی از مخوفترین مقالاتی که اخیرا خوانده ام، نقد کتابی است به قلم دکتر روانشناس رالف گراشاو درباره کتاب سرزمین فاسد: اخلاق اجتماعی آمریکای امروز اثرفرد جی. کوک. به گفته گراشاو:

    آنچه اصولا کوک در سرزمین فاسد می گوید، این است که مردم آمریکا امروز اخلاق شخصی را به خاطر یک اخلاق سازمانی و گروهی رها کرده اند. آنها عقاید متفکرانه را به خاطر تطبیق و سازش و محبوبیت کنار گذارده اند. به عبارت دیگر، ما مسئولیت را فدای اطاعت کرده ایم. این داوری وحشتناکی است! ما همیشه می توانیم پشت این حقیقت(این بهانه)مخفی شویم که هیچ نوع مدرک از آمار و ارقام برای فلان کار ندارم، بنابر این اهمیت زیادی ندارد. یا دارد؟

    من  در زیر، به تفصیل از مقاله کراشاو نقل قولی را می آورم که در آن گزارش پروژه پژوهشی بخصوصی را ذکر می کند که دکتر استانلی میلگرام در دانشکاه ییل انجام داده است و می تواند روشنگر سوال فوق باشد.

    تحقیق استانلی میلگرام در دانشگاه ییل، سرآغازی زیربنایی برای نتیجه گیریهای کوک است. میلگرام یک سلسله آزمایشهای روانشناسی درموضع اطاعت انجام داد. او یک گروه مختلط از بزرگسالان (سنین بین بیست تا پنجاه) از مردم شهر بریج پورت در ایالت کنتیکات را انتخاب کرد. این عده از بین مردم متوسط اداره رو تا کارگر و غیره دستچین شده بودند، و به آنها برای صرف وقتشان در مدت آزمایش ساعتی چندین دلار پرداخت میشد. آزمایش برای این بود که ببینند یک فرد تا چه حد حاضر است در ازاء دستمزد به شخص دیگری صدمه وارد کند-اگرچه، در صورت ظاهر، این آزمایشها به طرز گول زنننده ای تحت عنوان "گروه تحقیقاتی بریج پورت درموضوع روشهای روانشناسی فراگیری" معرفی شده بود.

    در این آزمایشها، شاگرد را به یک صندلی برقی می بستند-البته بعد از آنکه معلم در آن قرار می گرفت- و برای نمونه یک شوک ضعیف و بی خطر چهل و پنج ولت وارد سیستم ماشین شوک می کردند تا او را متقاعد کنند دستگاه واقعا با برق کارمی کند. سپس معلم را به اتاق مجاور می بردند، درحالیکه شاگرد در حال امتحان دادن در این اتاق به صندلی بسته بود. برای هر جواب غلطی که شاگرد می داد شوکی با شدت بیشتر از دفعه قبل فرستاده میشد. اما در واقع به شاگرد اصلا شوکی داده نمی شد، یعنی پاسخهای او یک سری نوار از پیش ضبط شده از جوابها، نجواها، نفسبندآمدنها، التماسها و جیغهایی بود که معلم در این اتاق می شنید و نحوه این پاسخها از پیش به وسیله آزمایشگران آماده شده بودند. به طوری که تنها عامل بازدادنده برای جلوگیری از شوک قویتر یا بالاخره حداکثر ولتاژ ماشین شوک ، عاطفه معلم برای درد یک انسان دیگر بود. در حقیقت امر، معلم بود که مورد امتحان قرار می گرفت. از معلم خواسته شده بود تا آنجا که می تواند لیست سوالات را تا انتها از شاگرد بپرسد. درگیری درونی معلم اطاعت از مقامات سیستم آموزشی در مقابل عاطفه خودش بود برای آنکه به انسان دیگری صدمه نزند.

    فکر می کنید چند درصد از به اصطلاح معلمین دستورات را مو به مو و تا آخر آنجام داند؟ اما قبل از اینکه حدس بزنید، به چند نمونه از مکالمات معلم نمونه که پای دستگاه ایستاده است گوش کنید:

    (150ولت فرستاده می شود.)معلم: می خواهید ادامه بدهم؟ (دستور آزمایشگر مبنی بر اینکه معلم می تواند ادامه دهد.)

    (165ولت فرستاده می شود.) معلم: او دارد آنجا فریاد می زند. فشار زیاد است. ممکن است قلب ضعیفی داشته باشد. می خواهید ادامه بدهم؟(دستور آزمایگر مثبت است.)

    (180 ولت وارد می شود.) معلم: نمی تواند طاقت بیاورد. من نمی خواهم آن مرد را بکشم. صدای جیغ و ضجه اش را می شنوید؟ نمی تواند طاقت بیاورد. اگر یک اتفاقی افتاد چی؟ مقصودم حرفم را که می فهمید؟ من مسئولیتش را قبول نمی کنم. (آزمایگر مسئولیت را به عهده می گیرد.) بسیار خوب...

    (195ولت. 210 ولت. 225 ولت.)

    بدون ردخور معلم دستورهای آزمایشگر را اجرامی کرد.

    فکر می کنید چند درصد از تقریبا هزار معلمی که در این آزمایشها شرکت کردند تا انتهای دستورات پیش رفتند؟ قبل از آنکه چشمتان به جمله های بعدی بیفتد،حدس بزنید.

    آخرین ویرایش: جمعه 9 مرداد 1394 01:29 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات